رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

واکسن 18 ماهگی

امروز چهارشنبه 18 اردیبهشت با 9 روز تاخیر ( چون دقیقا روز نهم -روز 18 ماهگیت - رفتیم شمال) ساعت 8:30 با بابا حمیدرضا رفتیم مرکز بهداشت برای واکسن 18 ماهگی. وقتی نوبت گرفتیم دیدیم 41 نفر تو صف انتظارن اما خوب چاره ای نبود و باید منتظر می موندیم . خوبیش این بود که تو حیاط یه عالمه بچه بودن و یه کم باهاشون سرگرم شدی البته داخل ساختمون بچه های بیشتری بود اما چون همه با گریه از اتاق بیرون میومدن نبردیمت تو ساختمون که نترسی. خلاصه بعد از یک ساعت و نیم نوبتمون شد و من هم طبق معمول فقط کارت رو دادم مهر زدن و از اتاق اومدم بیرون که بعد از چند دقیقه گریه کنان اونم از نوع وحشتناکش اومدی بیرون بعد با بابا رفتی پارک و منم اومدم خونه و وسایلت رو...
19 ارديبهشت 1392

نوروز سال 1392

سلام پسری مامان. بالاخره فرصت شد تا خاطرات نوروز 92 رو بنویسم. ما ساعت 6 عصر روز 28 اسفند ماه همراه با غزاله جوون راهی نشتارود شدیم و ساعت 12:30 رسیدیم و شام خوردیم و خوابیدیم.روز 29 ام هم خاله مریم اینا و مامانی اینا اومدن و روز 30 ام هم خاله نازی اینا اومدن.خلاصه تحویل سال رو با هم بودیم و بعد هم رفتیم کنار دریا و کلی خوش گذشت. اینم عکسهای بعد از تحویل سال: دستگیری رادین در حال هم زدن آجیل: محوطه و پرتاب سنگ که بازی مورد علاقه رادین بود: از سمت راست :غزاله جوون - رادین - الهه جوون (غزاله دختر خاله مریم که رادین عاشقانه دوستش داره) اینم کنار دریا که من نمیدونم چه فکری کردم که رفتم شمال یه دست لباس گرم برای راد...
31 فروردين 1392

سالی که گذشت....

پسر نازم سال 91 هم با تمام خوبیهاش گذشت. یک سال در کنار هم بودیم و لذت با هم بودن رو بردیم. هر روز بزرگتر میشی و مهارتهای بیشتری رو یاد می گیری و شیرین و شیرینتر میشی اما خوب  یه جورایی دلم برای روزهایی که میگذره تنگ میشه. به هر حال شاکر خدای بزرگ و مهربوونم هستم که همیشه و در همه جا بهترینها رو برام رقم زده.خدا جوونم شکرت. اینم عکسهای جا مونده از سال 91: رادین در خانه بازی فروشگاه هایپر استار.... اول اسباب بازی مورد علاقه اش رو پیدا کرد: انگار شکل می می رادینه و به نظر می رسه خیلی هم خوشمزه اس عاشقتــــــــــــم با این خنده هات بعدشم بازی توی پارکینگ اینم ژست دست به کمریشه و این هم خونه رادین ...
29 اسفند 1391

نقاش کوچولوی من

اینم ماجرای نقاشی کردن رادین با رنگ انگشتی که البته بعد از نقاشی فرش و در و دیوار همه جا نشوونی از نقاشی پسری داشت خوب اول رنگها و کاغذ رو آماده میکنیم و شروع میکنیم به نقاشی اما اینجوری خیلی طول میکشه باید رنگ بیشتری بردارم و شیوه نقاشی ام رو عوض کنم. البته پسری علاوه بر کاغذش تمام لباس و بدنش رو هم رنگ کرد که از این بابت خیلی هم خوشحاله حالا بریم حمووم البته رنگها رو هم برای خلق یه اثر دیگه با خودش میبره وبعدش هم یه آب بازی حسابی و تـمـام اینم نقاشی پسری با مداد رنگیه اینم عکس اولین جعبه مداد رنگی رادین و آخرین عکس هم اولین باری که رادین با خودکار رو پاهاش نقاشی کرد....  ...
11 اسفند 1391

سفر به کیش 2/9/91

سلام عزیز مامانی. امسال هم با عمومحمدرضا اینا رفتیم کیش. اول بگم که موقع رفت توی هواپیما خیلی آقا بودی و کلی هم خوشحال.....اولش که با عمو و زن عمو بازی کردی و بعدشم خوراکی خوردی و 20 دقیقه آخر هم یه خونواده که یه پسر تقریبا 10 ساله داشتن رو پیدا کردی و اینقدر بهشوون توجه کردی و خندیدی که بردنت پیش خودشون و تا آخرش دیگه پیش ما نیومدی (البته عینک مامانشوون رو گرفته بودی و منم همش استرس داشتم نشکونیش وبابا جوون هم هرچی به خانومه میگفت ازش بگیرین اوونم میخواست تو بیشتر کیف کنی و ازت نگرفت و البته به خیر گذشت) وقتی هم که رسیدیم هتل تا اتاق رو بهمون تحویل بدن نشستیم توی لابی.اونجا هم دو تا پسر بچه پیدا کردی که داشتن دنبال هم میکردن و تو...
14 دی 1391

رادین در سرزمین عجایب

جمعه با بابا جوون و علیرضا رفتیم سرزمین عجایب سوار هواپیما شدی و پیاده هم نمیشدی.... یه 3-4 باری سوار شدی اینجا هم موقعی که بابا داشت کمربندتو می بست کلی واسه خودت رقصیدی اما وقتی راه افتاد یه کم ترسیدی که بابا جوون اومد پیشت و خیالت راحت شد و خندوون شدی دلت میخواست ماشین سواری کنی اما خوب مناسب سنت نبود عزیزم. رادین در حال پیاده روی هلی کوپتر سواری ...اینم دو - سه باری سوار شدی مامان جوونم این بازیها مناسب شما نیست ...!!!!!!!!!!!!!! ...... خلاصه کلی راه رفتی و کلی هم بهت خوش گذشت.روز خوبی بود. ...
11 دی 1391